احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )

58

كنوز الحكمة ( فارسى )

را بيش شد ، بىشك اين دعوى سر از گريبان او برآرد ، و نداى : أنا ربّكم الأعلى ! به عالم در دهد ، و اسرار و شرّ خويش نشر كند ؛ امّا اسباب برخى ميسّر نگردد ، در نهان بماند ، و آن برخى ميسّر گردد ، و به صحرا افتد . و اين نيز كه سليمان صلوات اللّه عليه دعوى رزّاقى كرد ، هم از آن نوع بارى بود . چون چندان ملكت و اسباب ديد ، و ديو و پرى و آدمى و همه اجناس خلق او را مسخّر بودند ، و باد در فرمان او ، و زبان‌ها همه مىدانست ؛ اگر معرفت ، و نبوت ، و فضل ، و داشت خداى عزّ و جلّ نبودى از آن فراتر شدى . و آنكه ذو القرنين به طلب آب حيوان رفت ، هم از اين نوع چيزى بود . امّا نور هدايت و معرفت هرگز بنگذارد كه مرد از سر پى بيفتد ؛ امّا چون معرفت و هدايت دارد ، هيچ تباهى نتواند كرد - كه فضل خداى و عصمت او فرونگذارد كه چنين و مانند اين افتد - آنكه مهتر ( ص ) گفت : اى بار خداى ! حساب امّت من به من بازگذار ! هم از اين نوع چيزى بود ؛ همه از سر آدمىگرى آن برخاست كه : « و نفخت فيه من روحى » بازان مجاورتى داشت ، امّا عصمت حق . و نور معرفت ، و هدايت ، و فضل و داشت ، همراه ايشان بود . اگرچه اسباب ساخته بود ، امّا داشت ، و هدايت ، و معرفت ، و فضل ، و جود ، بازيشان به هم بود . و آن قوم كه از آن اعزاز آدم ، و از : « نفخت فيه من روحى » بويى نه بديشان رسيده بود ، هيچ آدمى و اجناس خلق را سر فرود نياوردند ؛ و ليكن چون معرفت . و هدايت ، و فضل ، و داشت ، نبود پنداشت ايشان را در اين كار افگند . همچنان‌كه فرعون ملعون مى خيارزاربانى مىكرد ؛ و هم آن فرعون بود كه آن وقت كه مىگفت : « أنا ربّكم الأعلى » ! اسباب ساخته داشت . امّا به حقيقت ببايد دانست كه هيچ جايى اسباب دنيا ميسّر نشود كه نه جمع و منع ، و دوستى ، و حرص ، و بخل ، و امل ، و حسد ، و تنعّم ، و امانى ، و تكثّر ، و تكبّر ، و جبّارى و سركشى ، و فساد ، و فسق ، و جمله شرّها جمع نشود كه نه دعوى خدايى سر از وى برزند . امّا چون دانند كه راست نخواهد آمد ، به تواضع ، و نفاق ، و چاپلوسى ، و سخن‌فروشى درآيد ، و روباه‌بازى فرا كردن گيرد ، تا خويشتن را بر دل و چشم خلق بيارايد ، تا به نوعى از انواع بر سر قومى از مردمان مهترى فرا كردن گيرد ، و به هيچ حال اين دبدبه خدايى از سر وى بيرون نشود . فرعون ملعون نخست آن خيارزاربانى فراگرفت ؛ پاره‌پاره فراتر مىرفت ، تا آن‌گاه بدانجا رسيد كه : دعوى خدايى كرد ! امّا مىترسيد كه آشكارا بگفتى . تا آن‌گاه كه قومى او را بدان فراستدند ؛ خواست كه ازآنجا فراتر شود . با هامان ملعون تدبير كرد . هامان گفت : نبايد كه اين ديگران به تو سر باززنند ، و تبرا كنند !